دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
وان هم بر آن که کنم جان فدای دوست
(سعدی)
دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
وان هم بر آن که کنم جان فدای دوست
(سعدی)
دل عشوه می فروخت که من مرغ زیرکم
اینک فتاده در سر زلفِ چو دام اوست
(سعدی)
برونِ شهر… با یاران
شبِ مهتاب در صحرا
قدح در دست و مطرب مست و ساقی یارِ خوش باشد
چنین شب گر مجال افتد که با دلدار بنشینی
شب قدر است و شبهای چنین بیدار خوش باشد
(اوحدی مراغه ای)
در بیان ناید جمال حال او…
هر دو عالم چیست؟
عکس خال او
(؟)
چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی
(؟)
بسیار می گفتم که دل با کس نپیوندم ولی
دیدار خوبان اختیار از دست دانا می برد!
(؟)
داد حسنت به تو تعلیم خودآرایی را
زیب اندام تو کرد این همه زیبایی را
کرد سوادی سر زلف تو دیوانه مرا
چه نهی سر به سر این آدم سودایی را
(؟)
مرا گوئی چه سر داری؟ سر سودای او دارم
به خاک پای او، کامید خاک پای او دارم
(خاقانی)
هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیم
کز دست یارب من، یارب به یارب آید
(خاقانی)