مرحومه مغفوره

عصرگاهی

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۰۲-۰۶-۱۳۸۹

 

عصرهای تابستان یک جورهائی برای خودشان قشنگند. به نظر من عشق­بازی نارنجی خورشید و  آسمان را فقط می­شود عصرهای تابستان دید. بهارها همه چیز لوس و فانتزی است، پائیز که برسد طلائی می­شود، مست و عاشق و شوریده می­شود، زمستان هم که هیچ… غروب­های ناب آتشین فقط مال تابستان­هاست.

امروز از آن غروب­ها بود. آدم که کلید نداشته باشد باید یک ساعتی وقت کشی کند تا که اهل خانه برگردند. ­خیابان‏گردی را خوش ندارم. دلم میخواهد یکجا بنشینم و آدمها را تماشا کنم. جدول خیابان را، ماشین­ها را، درخت­ها را، خاک باغچه را، آب جوب را… دوست دارم من ساکن باشم و اینها دور و برم پخش باشند. بیایند، بروند، من بنشینم به تماشای زندگی آدمها… هرجا که شد، حتی در ایستگاه اتوبوس… امروز شانسم بیشتر بود. سر راهم یک پارک پیدا کردم. از همانها که دوست دارم. از همانها که درختهایشان بزرگند. میشود بغلشان کرد. میشود بهشان تکیه کرد. نه مثل این نهال های نازک پارک­های نوساز که فقط ناز و نوازش میخواهند و بس.

پیش یک پیرمرد نشستم که کفشهایش را درآورده بود و چهارزانو نشسته بود! اصلا از همینش خوشم آمد. همین که خودش بود. حدس زدم از آنها باشد که هنوز ننشسته سر صحبت را با آدم باز می­کند و یک عصر دونفری خیلی خوب با هم خواهیم داشت. یک­ذره که گذشت و پیرمرد فقط پشت سر هم آه کشید، فهمیدم همه حسابهایم غلط بوده اند. فهمیدم باید غروب را تنهائی بگذرانم. این بود که رفتم روی یک نیمکت پشت به خورشید نشستم تا غروب را ببینم. نه غروب را… نقش نارنجی و سرخ و اُخرائی روی درختها را… روی سوزنهای کاج…

یک جایِ ساکت که باشد و یک خورشید در حال غروب و چهارتا درخت، بس است که من را یاد خودم بیندازد. یاد عشق بیندازد. یاد خدا بیندازد. بنشینم به ناز و نیاز و عشق بازی با خدا… به نگاه کردن توی چشمهایش و اشک ریختن… تعارف که نداریم. دلم خیلی گرفته بود. آدمهای تنها همیشه دلشان می­گیرد. بعضی روزها بیشتر… کشنده­ تر… دردناک تر… امروز از آن روزها بود.

دستم را گرفت. اشکهایم را پاک کرد و قول داد که نگذارد از یادم برود. انقدر نگاهم کرد که چشمه چشمهایم خشکید. بعد باران گرفت. نم باران روی صورتم نشست. نگاه که کردم یک تکه ابر اندازه دو وجبِ بچه ها، بالای سرم بود و مابقی آسمان صافِ صاف… من سرمست، بقیه مردم آرامِ آرام. هیچکس باران را ندید. هیچکس سرش را بلند نکرده بود که آسمان را نگاه کند. انگاری همان دو قطره بود فقط. سهم من بود فقط…

فتاده سفره انعامش آنچنان به زمین

که منهم از سر این سفره بهره مند شدم

. . . . . . .

عصر معرکه ای داشتم امروز.

 

 

 

بهار

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۵-۰۵-۱۳۸۹

 

نشسته بودیم روبروی هم توی رختکن باشگاه.

از آن معدود روزهائی که من در عمرم باشگاه رفتم. لباس عوض کرده بودم و همانطور که سرم توی کمد بود و داشتم تتمۀ وسائلم را جمع میکردم با صدای بلند حرف میزدم: “منم ازش بیخبرم… یه دو سه هفته ای میشه سروصداش نیست. سارا میگفت داره از ایران میره. تو خبر داری ازش؟”

وقتی هیچی نگفت، برگشتم و نگاهش کردم. جلوی کمدش روی زمین نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی زانوهایش. یکهو ترس برم داشت. رفتم جلوش زانو زدم… مریم، مریمی، چی شدی؟ خوبی؟ ضعف کردی؟ آب قند بیارم برات؟

سرش را بلند کرد. جا خوردم. توی همین دو دقیقه چشمهاش سرخ سرخ شده بود و صورتش خیـــــس… دستش را گرفتم. “چی شده دختر؟”

با صدائی از ته گلو، با صدائی از ته درد و ناله و اشک گفت: “بهار سرطان داره” بی اختیار نشستم روی سرامیک های سرد رختکن و سرم را تکیه دادم به بازوی مریم و بهت زده به در بازِ کمد ۳۱۴ نگاه کردم که مثل یک گور، تاریک و خالی بود.

. . . . . . . . . .

از بهار بی خبر بودیم و بی خبر ماندیم. اوائل با احتیاط ازش حرف میزدیم. بعدتر فقط سکوت… تمام این سالها سعی می‏کردیم هیچ قضاوتی نکنیم. بهار برایمان شده بود یک آدم مجهول که اصلا از بود و نبودش هم خبر نداشتیم. نه ایمیلی جواب میداد. نه خانواده ش را میشناختیم. نه تلفنی نه آدرسی… هیچ! عکسهای قدیمی دسته جمعی­مان را که نگاه میکردیم و انگشت میگذاشتیم روی مانیتور، روی تک تک چهره ها، و ازشان حرف میزدیم، از روی صورت گرد و لبخند عمیق بهار میگذشتیم. هیچ کس اعتراضی نداشت. یک توافق ناگفته بینمان حاکم بود… بهار را سپرده بودیم به خاطره ها…

. . . . . . . . . .

دیروز وسط یک روز گرم و کسل کننده، سر ظهر، داشتم ایمیلهایم را چک میکردم. یک ایمیل ناشناس بدون هیچ عنوانی… بازش که کردم از بین آنهمه نوشته رنگ به رنگ و پر از شکلک فقط یک خط را دیدم:

“چقدر از زمانی که توی آن حیاط بزرگ و آفتابگیر دور هم مینشستیم و تو به گربه ها کالباس میدادی گذشته، چقدر دلتنگم… بهار سال بعد که بیاید، شاید بهار هم بیاید”

 

ای عید بیفکن خوان، داد از رمضان بستان

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۱-۰۵-۱۳۸۹

لذت روزه داری ماه رمضان یکطرف، لذت آنکه کسی باشد که دلنگرانش باشی که توی این گرمای طولانی تاب بیاورد و ضعف نکند و گرمازده نشود هم یک طرف!

اینکه تمام شب هزار بار از خواب بپری مبادا که سحر خواب بماند و تمام روز گرسته باشد. اینکه هر سحر کنارش بنشینی که مبادا آب و چایش را کم بخورد یا سحری ش را نیمه تمام بگذارد.

اینکه وقتی رادیو اعلام میکند که روزه داران عزیز تا اذان صبح دو دقیقه باقیست، یکهو دست از خوردن بکشد و قاشقش را آنچنان رها کند که صدایش در آن سکوت نیمه شب در همه شهر بپیچد و دستش را دور گردنت بیندازد و… به غنیمت، تمام آن دو دقیقه را به قول خودش باده نوشی کند که:

ماه رمضان شد، می و میخانه برافتاد

عشق و طرب و باده بوقت سحر افتاد

اینکه غروب­ها کنار سفره بنشیند، با چهره ای رنگ پریده و طوقی سیاه زیر چشمهایش و نگاهی خسته اما سبک، بنشیند به انتظار صدای ربّنا و دریا دریا اشک بریزد و با اولین الله اکبر، باز دست بیندازد زیر چانه ات و به شیرینیِ یک بوسه، روزه اش را باز کند… و هر بار نگاهش عذرخواه باشد که:

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 

آنوقت همه لذت ماه رمضان میشود عشقبازی کنار سفرۀ سحر و افطار… و تو باورت میشود که این یک ماه را مهمان خدائی…

تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۰-۰۵-۱۳۸۹

 

میخوام این بار که دیدمت، همون موقع که به هم رسیدیم، همون زیر پل هوائی شاید، همون اولین ثانیه ای که نگام بهت میفته، جرات کنم دستمو بذارم روی بازوت، زل بزنم توی جشمات و بلند بگم که دوستت دارم. بعد تو نگات نرم بشه، مهربون بشه، همونجا وسط اونهمه آدم بغلم کنی، من پاهام سست بشه، چشام خیس بشه، نفسام تند بشه، دلم بلرزه…

حالا هی این دکتر لعنتی بگه که هیجان برات خوب نیست. هی از بالای عینک به مادرم نگاه کنه و انگار که من نیستم و نمیفهمم، بگه که دستوراتش رعایت نشده، بیمار همکاری نمیکنه… هی بگه که باید آروم باشم. دور از هیجان باشم… بذار بگه.

هیشکی نمیفهمه عزیزکم، که بی تو، بی هیجانِ دیدن تو، قلبی نیست که نگران ضربانش باشم…

 . . . . . . . . . . .

پ.ن۱: به شدت احساس میکنم که دلم میخواد یه چیزائی رو بنویسم… یه دردهائی هست که باید گفته بشه. دردهای خیلی بزرگ که حجمشون از اندازه قلبِ کوچیکِ من خیلی بزرگتره. نشون به اون نشون که دست مشت شدۀ من، توی دست تو گم میشه…

پ.ن۲: متاسفم که دارم خودسانسوری میکنم. متاسفم که نمیتونم کاملا باهاتون صادق باشم. حتی با خودم… متاسفم!

پ.ن۳: ماه رمضون… من، دلشکسته تر از هر سال… اگه سر سفره افطار صدای ربّنای استاد رو شنیدید و چشاتون به نم نشست، خواهشاً از یاد نبرید که یه آدم سخت نیاز داره که پیش خدا وساطت کنید، بلکه نگاه لطفش دوباره برای لحظه ای بهش بیفته.

وداع بوستان با دیدۀ تر می کند شبنم

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۷-۰۵-۱۳۸۹

 

خداحافظی که میکنی و میروی من سرم را تکیه میدهم به شیشه دودی ماشین و تا آنجا که بشود رویم را از همسفرهایم برمیگردانم تا اگر خواستم نبودنت را به نم بارانی لطیف و قابل تحمل تر کنم، بیمَم از نگاه هایشان نباشد. مـــــاشین که آخرین پیچ را میپیچد و تو پشت به من پله ها را بالا میروی، تمام فاصـله ها به ریشخند من می­آیند…

فاصلۀ میان خانه ای که ترا در خودش زندانی کرده با اتاق من و فرش آبی اش و پنجره اش و تور سفیدش و دستنوشته هایم و مشق خط هایم و کتاب های شعرم …

فاصلۀ خالی میان دستهایم، خالیِ دردناک آغوشم که در نبودنت زرد و لاغر و پژمرده است…

فاصلۀ میان لبهایم که بی لبهای تو از تشنگی و تب و درد، هزار پاره اند…

فاصلۀ میان پلک هایم که در فراقی دائم، دور از تو هرگز به هم نمیپیوندند که من لحظه ای بخوابم مگر که در خواب، ببینمت…

فاصلۀ میان انگشتهایم که در نبود انگشتهای تو عزادارانند…

چیزی در دلم میشکند و فرو میریزد و آوار میشود. بالا می آید. به گلویم که میرسد بغض میشود… می جوشد… بالاتر… به لبهایم که میرسد نجوای اسم تو میشود و به چشمهایم که میرسد فوران میکند…

به همین زودی دلتنگ تو میشوم. دلتنگ چشمهایت. یک بار دیگر. یک لحظه. یک نگاه. دلتنگِ آنکه باشی. دلتنگِ آنکه با کلامت تسکینم دهی…

 

میرسد.

انگار رحمت خدا… انگار دوائی بجا… انگار آرزوئی به دل طلب کرده…

 

نوشته ای:

از ســـر کوی تو با دیــــده تر خواهم رفت

چـــهره آلوده به خوناب جـگر خواهم رفت

 

و فکر میکنم به فاصله ای که میان دلهامان نیست… اصلا دلی که از عشق لبریز باشد مگر میشود سرسوزنی از معشوق فاصله بگیرد؟ دور شود؟ مگر عاشق دور از معشوق زنده می ماند؟ نفس میکشد؟

اصلا فاصله در دنیای عشق، بیگانگی میکند. غریبی میکند…

 

پ.ن: بی فاصله دوستت دارم.

بعد از پیچ جاده

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۲-۰۵-۱۳۸۹

 

یک جائی در کردستان بود.

نمیدانم در کمرکش جاده ای که بانه را به مریوان وصل میکرد یا آنکه از سردشت به آبشار شلماش میرفت؟

فقط آنقدر یادم مانده که بعد از پیچ جاده بود. بعد از همان روستائی که سقف خانه هاش لب به لبِ جاده بود و من فکر کردم اگر ماشینی منحرف شود، صاف روی پشت بام خانه ها می افتد. همان جا که دو پسربچه کوچک خجالتی با شلوار کردی لب جاده اش نشسته بودند و یک دختر با لباس گلدار و جلیقه بنفش پررنگ با تعجب به ماشین ها نگاه میکرد و یک گاوی همان حوالی پرسه میزد. همان روستا که پشتش تا چشم کار میکرد دشت گل بود و بعد کوهی یکدست سبزپوش…

همان روستا که باید دویست متری ازش میگذشتی تا برسی به یک درخت بزرگ که زیر سایه اش سایبانی از چوب و برگ ساخته بودند و مردی که کاسه های سفالی دوغ را روی سنگ های کوه، زیر آبشار چیده بود و تویشان گل خشک پرپر کرده بود…

همان مردی که کوزه بزرگ ماست سفتی که باید با چاقو میبریدیش را بلند کرد و توی ماشین ما گذاشت و دو تا تکه نان تنوری که لابد زنش پخته بود را پیشکشمان کرد و در عوض از شیرینی هایمان خورد. همان جائی که دو سه ساعتی زیر سایه اش نشستیم و با دختر و پسر پنج شش ساله آن مرد به هم خندیدیم. من از سر عشقی که کمتر تجربه اش کردم و آنها به شرم. همان دخترکی که زود با من اخت شد و دستم را گرفت که گلهای زرد بالای آبشار را نشانم بدهد. همان بالا که باید از بین آنهمه سنگ میگذشتی و دستهایت خراشیده میشد تا بتوانی آن فرشِ زردِ گلها را ببینی.

همان گلهایی که یک دسته شان را چیدم و با حریر قرمزی که آن زمان به موهایم میبستم، جمعشان کردم و گذاشتم عقب شیشه ماشین. همان دسته گلی که روی دیوار اتاقم خشک شده و هر روز باید زیرش را جارو کنم…

حالا اگر روزی از آن روستا و از آن پیچ و از آن آلونک رد شدید و یک دخترکی را دیدید که شلیته سرخ به تن داشت و لبخندهایش شرمگینانه بود و پدرش در خلوت ترین جاده دنیا به انتظار مشتری بود تا کاسه ای دوغ پیشکشش کند، آنوقت بایستید و به دخترک بلخند بزنید تا جای گلها را نشانتان بدهد. آنوقت حتما دسته ای بچینید و برای من بیاورید. تا بوی کوه های کردستان در مشامم تازه شود…

در رفتن جان از بدن…

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۰-۰۵-۱۳۸۹

 

من در چشمهای سرخ تو نگاه میکنم و تو ترجیح میدهی در و دیوار قهوه ای و نقاشی های شبه آبسترۀ ارزان قیمت کافه را نگاه کنی، ردیف گیلاس هائی که به سلیقه از بالای پیشخوان سروته شده اند را… حتی گلهای خشکی که زیر شیشه میز ریخته اند. هر جا را نگاه میکنی جز چشمهای من که عادت داشتی ساعتها تماشایشان کنی و میگفتی اینها معابد سیاه و عمیق منند.

نوک انگشتهایم به تمنا زیر چانه ات می آیند که سربلند کنی و نگاهم کنی… زبری ریش این دوسه روز دستم را میخراشد و امتناعت از نگاه کردن، دلم را.

بغض دارم. هنوز سه ماه هم نگذشته از روزی که همینجا، روی همین صندلی، روبرویم نشسته بودی و مشتاقانه نگاهم میکردی و طره سرکش موهایم را که همیشه گوشه صورتم جاری است، میان انگشتهایت گرفته بودی و زمزمه میکردی: فتبارک الله… من شرمزده نگاهم را از تو میدزدیم و تو دوباره صورتم را بالا می آوردی و میگفتی: دریغ نکن بانو…

حالا که دست می آورم به نیاز که چشمت را لحظه ای ببینم، دستم را پس میزنی و حیرانم میگذاری. یک صدای نجواگونه ای توی سرم تکرار میکند که همه چیز تمام شده… باورش ندارم. قلبم تند میزند. انگار دارد سینه ام را میشکافد تا به شهادت از عاشقیِ من، پیش پایت بیفتد. اشک کافی نیست. زلال تر از آنست که گواهی خون دلم باشد. نوک انگشتم را میکشم روی سه قطره اشکی که در سیاهی شیشه میز برق میزنند. محوشان میکنم. نیست میشوند. انگار هرگز نبوده اند… سربلند میکنم تا ببینم نگران نیستی که آن به قول خودت مرواریدها را هدر ندهم، میبینم نیستی… انگار هرگز نبوده ای… صندلیت خالی و سرد…

از تو فقط دو اسکناس باقی مانده… برای کیکِ شیرینی که هرگز نخوردی و قهوۀ تلخی که خوردم.

 

آن نوا

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۰۸-۰۵-۱۳۸۹

 

پاکت آزمایش را گرفته ام دستم و خودم را باد میزنم و دل دل میکنم که یک تاکسی بیاید و من را برساند به جائی که آزمایش ها را فکس کنم برای برادرم که نشان دوستش بدهد تا ببینند که این گلبول های سفید چرا به ناز از بدن آن عزیز نازنینمان قهر کرده اند؟

روبروی بیمارستان حال و هوایش مثل همیشه است. پر است از آدمهای سرگردان و دمغ و گاهی گریان… و دکه ای پر از قوطی های قرمز کمپوت آناناس و بچه های خستۀ نالان… و گرما بیداد میکند.

تاکسی می ایستد. خودم را روی صندلی عقب کنار دست یک آقای جوانی جا میدهم و ماشین راه می افتد.

هنوز در را نبسته ام که نوای آشنای تنبک و کمانچه توی گوشم مینشیند. باد از پنجرۀ جلو، موهایم را آشفته میکند. یکی سرک میکشد تا روی پاکت آزمایش را بخواند. من پرت شده ام توی خاطراتم. توی آن شب تاریک…

اول یادم نمی آید که این بوی کدام خاطره است،که اینطور مست و مدهوشم کرده. بعد انگار که یک مکاشفه لذت بخش… یک کشف شادی آفرین… یک صدای آشنا که از ضبط ماشین فوران میکند: چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود… همه شیرینی آنشب یکباره هجوم می آورد و توی دلم زیرورو میشود… همان شب که تو دور بودی و دلت پر میکشید برای این نوا و من داشتم با صدای بلند گوش میکردمش… آن شبی که به تمام عاشقی کردیم. مشقِ یکی بودن… دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای… و تمام آن چهار دقیقه ای که گوشیَت را چسبانده بودی به گوشت و من هیچ نمیگفتم تا تو آواز دلخواهت را بشنوی و من صدای نفس های ترا…  غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر دَرَم….

به خودم که آمدم، صورتم خیس بود و مرد کناریم به دلداری گفت: انشالا که خدا شفایش میدهد. پیاده شدم. چشمهایم سرخ بود. راننده به تاسف نگاهم کرد. من توی چشمهایش خندیدم. بقیه پول را که پس داد، خم شدم، از پنجره نگاهش کردم و گفتم: ممنون بابت آهنگ…

و محال بود که کسی بهتر از این بتواند مرا از یک روز سخت و گرم و غمناک و شلوغ و پر از استرس پرت کند به یک شب خنک و آرام و پر از ساز و عشق و آواز…

محال بود…

 

پ.ن:

آن نوا گلشن کند خاشاک را

آن نوا بر هم زند افلاک را

همه تقویم عاشقی ما

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۰۳-۰۵-۱۳۸۹

 

یک روزی می رسد که من و تو پیر شده ایم. هنوز چشممان پی همدیگر اشکریزان است.

روی همان نیمکت پارک مینشینیم و باز هم کلاغ ها دور و برمان مینشینند و دوباره بادام ها را نصف میکنیم و برایشان میریزیم. (این بار شاید کیک کوچک تولد هفتاد و سه سالگی ترا !!!)

بعد تو دستت را حلقه میکنی دور من… نه به محکمی امروز. نه آنقدر سفت که همیشه دوست داشته­ام… پیرتر از آنی که حصار دستهایت را چنان تنگ کنی که نفسم بند بیاید…

اما هنوز “یاقوت” صدایم میکنی و هنوز” گرامافون” صدایت میکنم!

نگاهت میکنم. چشمهایت شفاف شده. پوست روشنت چروک برداشته و هنوز توی همه شیارهای پیشانی بلندت اسم من هست…

توی قلبت هم.

یادمان می­آید که تمام این چهل و چند سال را عاشق بودیم… از دور… از فاصله های زیاد… از میان آدمهائی که بینمان ایستاده بودند…

و هزاران بار گفتیم: “دوستت دارم” و هزاران بار دلهامان لرزید و هزاران بار عشق ورزیدیم و … عاشق ماندیم.

بی کم و کاست…

 

حیف باشد که تو فخر من و من عار تو باشم

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۰۲-۰۵-۱۳۸۹

 

سرت را تکان میدهی و لجبازی میکنی که چی؟ بگذار اگر قرار است یکی فنا شود آن یکی من باشم. نه تو که رشته های اتصالت به این دنیا و این زندگی و این بودن ها انقدر محکم است. من مثل نیلوفرم… هیچ کجا ریشه ندارم. تو اما مثل نارون های صدساله ریشه دوانده ای. سر هر ریشه ات دستی به نیاز آمده و سر هر شاخه ات دلی به دلبری. من خودم هستم و خودم. رویم به آسمان است. نه شاخه دارم و نه ریشه. خالصم. منم و آب و آسمان. بی حتی خاک…

بگذار یکی برود و محو شود و نباشد. زیبنده درختی مثل تو که سر میان ابرها دارد، نیست که دل به نیلوفری بی مایه بدهد و هر روز و شب خم شود به عشق دیدن روی گل. نه که خیال کنی شبی صبح میشود بی آنکه من بیقرار دیدنت باشم. نه! فقط خم شدن تو را تاب ندارم. خشکی تنه ات را می شناسم. میدانم دیر یا زود میشکنی. و شکستنت انگار کن سوگ جنگل…

من اما زندگیم به نسیمی است که اگر کمی نامهربانانه بوزد، همه گلبرگهایم را در سرتاسر دنیا میپراکند و بعدتر شاید هیچ نباشد که مرا یاد تو بیاورد و بهاری دوباره و گلی از نو… تو مرد سالیانی… پابرجائی. هستی. و به عشق توست که هر سال نیلوفران کوچک سر بیرون می آورند و زیر سایه ات به عشق میبالند و عاشق میشوند و در تو محو…

 



ابر چسب ها