مرحومه مغفوره

کاهوهائی که نمی رسند

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۰-۱۰-۱۳۹۰

پاهایم را روی زمین می کشم و راه می روم. خیابان مثل همیشه شلوغ است. یک دانه از این بچه هایی که تعطیلیشان نه به خاطر برف که به خاطر آلودگی هواست، چندتائی برگ خشک را به سمتم می پاشد و فرار می کند. احتمالا خیال کرده که کارش خیلی جسورانه بوده. پیاده رو که خلوت می شود دستم را می کشم به لبه دیوارک سنگی پارک که کمی هم مرطوب است. پوستم خراشیده می شود و لذت می برم. هیچوقت عادت نمی کنم که سرم را بالا بگیرم و آدمها را نگاه کنم. تمام موزائیک های شش ضلعی مسیر خانه تا شرکت را دانه به دانه می شناسم. به اسم! اما تو بگو قیافه آن پسرکی که همیشه جلوی نمایندگی تعمیرات دستگاه های کپی آواز می خواند را حتی یکبار هم دیده باشم!

شوخی که نیست. ذات آدم لایتغیر است. حداقل ذات سرکش و یک دنده من هست. ذات من با آن خرگوش بغ کرده درونم کنار آمده و یکی شده!

اصلا خرگوش ها را دیده اید؟ میان بیشه و بیابان دیده اید؟ که زل می زنند و با آن چشمهای هیچ مگویشان آدم را نگاه می کنند. نفس نفس می زنند. دماغشان بالا پائین می شود. و یکهو فرار می کنند. تا به خودت بجنبی رسیده اند آن سر دنیا.

اما همین خرگوش ها را اگر در قفسی چیزی بیندازی و یک مشت کاهوی پلاسیده جلوشان بریزی، چشمهایشان معصوم می شود. جهندگی را از یاد می برند. کز می کنند یک گوشه و باز هم با آن دماغ صورتیشان نفس نفس می زنند. اما این بار چیزی توی چشمهایشان هست از جنس “گمشو راحتم بذار” که ما آدمها کمتر می فهمیمش!

ذات من هم خرگوشکی است آرام و کز کرده و ساکت و ثابت و ساکن! تمام حواسش هم معطوف این است که بو بکشد و آن یک دست آشنا را بشناسد.

صورت وضعیت!

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۷-۰۹-۱۳۹۰

 یک سویۀ ماجرا خوب است و یک سویۀ دیگرش بد.

آنجائی که حس تعلق است و آرامش و عزیز بودن و بعد از مدیدی راه رفتن انگار به مقصد رسیدن، خوبست… و آنجائی که هی می گردی پیِ آن دخترک شوریده حالی که عود روشن می کرد و خط می نوشت و اتاقش همیشه تاریک و روشن بود و حال خوشی داشت و غمی شیرین… و موسیقی داشت و کتاب داشت و خودش بود و خلوت گس نابش، بد!

هر به دست آوردنی، از دست دادن هم دارد. قیمت دارد. بها دارد. اما تمام آنچه که از دست می دهی می ارزد به اینکه یک نیمه شبی، یک ظهر پریشان حال پرکار یا غروب که لَخت و سنگین نرم نرمک آرام می گیری، یک صدایی باشد که به یادت بیاورد که عزیزی و این عزیز بودن انگار که وجود آدم را حتی برای خودش هم باارزش‌تر می‌کند. می ارزد به اینکه بدانی یک سرِ رشتۀ روحت بستۀ وجود آدمی دیگر است… آدمی که میخواهدت…

می ارزد.

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر…

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۲-۰۸-۱۳۹۰

آدمی نبوده ام که خود خواسته به استقبال تغییرات بزرگ بروم. آرامش و سکون یک زندگی خطی را به هر هیجان و تنوعی ترجیح داده ام. هر بار هم که بنا بر شرائط زندگی تغییری ناگزیر پیش آمده با نک و نال تن داده ام. این بود که ازدواج را خیلی دور از ذهن می‌دیدم. خیلی فاصله داشت با من. با منی که خو گرفته بودم به زندگی ساده ای که در خانه ای خلوت، شرکتی کوچک، خیابانهای آرام و کتابها و موسیقی خلاصه می شد.

بعد آدمی پیدا شد که نخواست تغییر کنم. نخواست از دنیای کوچکم جدایم کند. با هر چه کاستی کنار آمد و پذیرفت. قرار شد فقط همراه باشد، نه درراه و مانع. خیلی صبوری به خرج داد تا من هم به راه آمدم و جاده هایمان را شریک شدیم. تا دلم قرار گرفت و گرمی دستهایش را باور کردم.

یکبار در همین وبلاگ نوشتم با کسی همسفر می شوم که مطمئن شوم سفر بدون او ممکن نیست. با کسی که گاهی بگذارد کوره راه ها را به تنهائی امتحان کنم. بگذارد از لبه دره ها به تنهائی بگذرم. کسی که از ازدواج دو زنجیر آهنی نسازد برای بستن بالهای پروازم. کسی که پیش از همسر، دوست باشد. کسی که بی هیچ کلامی دلم را بخواند.

آرام آمد. سبک و بی هیاهو. به قصد گوشه ای از زندگی من آمد اما تمامش را پیشکشش کردم. حالا همراه شده ایم…

…………………………

چیز بیشتری برای گفتن نیست…

خوشا آندم که با ما یار خوش بود (یا) راهکارهای عاشقانه ۲

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۴-۰۷-۱۳۹۰

مرد بودن کار راحت تری است. لااقل اینطوری به نظر می رسد. حالا نیایید توی شکم نگارنده که نه! مردها طفلکند و خسته اند و مسئولند و کار دارند و سربازی دارند و خرج دارند و دلشان به کرم پودر و لاک و کفش زرد گلدار خوش نیست. قبول. قبول. قبول.

اما یک جاهائی مرد که باشی تکلیفت روشن‌تر است. مثلا میانه دعوا. وقت قهرِ یار. وقت بی‌حوصلگیِ یار. وقتی که یار یک گوشه می‌نشیند و لب می بندد. خب، طرف شما زن است. با یک دست نوازش رام و آرام می شود. بنابراین مردِ رابطه کارش خیلی روشن است. فقط بیاید بنشیند کنار یار. کمی نگاهش کند. کمی موهای احتمالا بلندش را نوازش کند. دستش را روی دست بانو بگذارد و شاید هم بوسه ای و کلامی و… تمام! هر چقدر هم ناز فروخت که نه، میخواهم تنها باشم، جفنگ است. سرتاپا دروغ و عشوه و مزخرف محض است. مبادا عقب نشینی کنید. من تضمین می­کنم. زن است. آسانترین راهش برای جلب نگاه شما شاید همین است.

اما با شما مردها چه باید کرد؟ وقتی که لاک تنهائیتان را طلب می کنید. وقتی که در میان جمعید و دلتان جای دیگر است؟ نه می شود حرفی زد. نه می شود حرفی نزد. نه جرات می کنیم چینی نازک تنهائیتان را بشکنیم. نه موهایتان بلند است که دست بیندازیم میانشان و از ابریشمی بودنشان تعریف کنیم. نه جای جلو آمدن و نارنگی پوست کردن می گذارید. نه می شود زیر آن نگاه هایِ گاه هولناک مردانه تان دست نوازشی پیش آورد و لبی به بوسه غنچه کرد!

پس ما چه کنیم با شما مردهای به ظاهر سخت؟!

راهکارهای عاشقانه (یا) وقتی اخلاق یار چیزمرغی میشود!

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۳۰-۰۶-۱۳۹۰

یک وقتهایی آدم بی حوصله و اخموست. یک روزهائی بیخود و بی جهت پاچه می گیرد. یک شبهائی فقط دلش میخواهد گریه کند… برای اینجور وقتها آماده باشید. بلد باشید. این معرکۀ اندکی خطرناک را به دست بگیرید تا یار نازک دلتان به سلامت از آن عبور کند.

میدانید؟ این ویژگی معشوق است. زن است، طبعش لطیف است و نازک. گاهی غصه ها دست می اندازند بیخ گلوی ظریفش… خیلی پاپی‌ش نشوید. فقط دستش را بگیرید و ببریدش در خیابانهای شلوغِ دمِ غروب. یکدانه شال سرخ خوشرنگ برایش بخرید. یک لیوان آب طالبی بدهید دستش. با شادی و انرژی و عشق توی چشمهایش نگاه کنید. بگذارید تمام غصه های عالم زیر سایه مردانه شما آب شوند. بلد باشید مردانگی کنید. نشانش بدهید که مهم است، اندوهش مهم است، دردش مهم است، اما شما برتر از تمام اتفاقاتید. شما برای همه چیز راه حل دارید.

شما را به خدا وقتی یار توی دلش از آن اندوه های ظریفِ بی دلیل دارد، قنبرک نزنید و سکوت نکنید. این راهش نیست. بگذارید مقهور قدرت مردانه تان بشود.

یاد بگیرید بی آنکه از درد بپرسید، درمانش باشید.

لانگ دیستنس یا اندر احوالات فراق یار!

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۸-۰۶-۱۳۹۰

یک جور رابطه هست که فرنگی ها بهش می گویند لانگ دیستنس. یعنی اینکه عاشق، عاشق است و معشوق هم معشوق. هر دو هم خوب و اوکی! اما دور از هم!

نه خیانتی در کار است و نه نامهربانی و نه حتی ذره ای فکر بریدن و رها کردن. منتها از آنجا که به قول روباه داستان شازده کوچولو همیشۀ خدا یک پای بساط لنگ است، بزرگترین نقص این رابطه ها همان لانگ بودن دیستنسشان است! همین که بوسه هایت را بر گوشی تلفن و صفحه مونیتور می نشانی. همین که باید یاد بگیری که از صدای محبوبت بفهمی که امروز مثلا خسته است، خوشحال است، عصبانی است، کارش لنگ مانده، اعصابش پاره پوره است. همین که شبهای دلتنگی و تنهائی باید به عکس کراوات زده اش روی گوشی تلفن دل خوش کنی. همین که گاهی توی دلت انفجار احساس است اما نمیتوانی بیانش کنی. نمیتوانی در اغوشش بکشی.

بعد هی این وسط خطر سوتفاهم وجود دارد. نمیشود که به اس ام اس ها یک فایل لینک کرد که مثلا این گله گذاری از سر نیاز است و این به عتاب خواستن، از سر ناز و کرشمه. کم کم برای پیشگیری از تنش ها سکوت میکنی و به خودت وعده می دهی که باشد برای روزی که آمد. اینجوری است که این رابطه یادت می دهد که نخواهی، نگوئی، نشنوی، نبینی.

حالا حساب کن طرف تو در این رابطه چیزی نزدیک تر از دوست باشد. آدمی خیلی خیلی محرم تر و نزدیکتر. فرض کن مرد زندگیت. زن زندگیت.

آن وقت است که قلب آدم در هر لحظه و هر کلام و هر زنگ تلفن، از خواستن و نداشتن هزار بار پاره پاره می شود…

شرح احوالات ناگفتنی

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۱-۰۶-۱۳۹۰

می دانید… بعضی چیزها گفتنی نیست. بعضی حرفها را نمیشود بازگو کرد. بعضی احساسات را نمیشود تشریح کرد. هرچقدر هم که با وبلاگت صمیمی باشی، باز هم یک بخش هائی از زندگی هست که نمی شود لخت و عریانشان کرد و اینجا جلوی جمع به نمایش گذاشتشان. مثلا بعضی احساسات خیلی خصوصی. یا آن دسته از احساسات که خودت هم ازشان سر در نمی­آوری. نمی­شناسیشان. آنهائی که غریبند، جدیدند، هنوز باورشان نداری…

شما هم که پاپیچ آدم نمی شوید که چرا نیستی و نمی­نویسی و چرا از خودت خبری نمی­دهی و پس کو زندگیت و پس کجاست روزمره هایت؟!!

این است که من این روزها با خیال راحت زندگی و احساساتم را میپیچم در یک لفاف حریر نرم تا فقط شِمائی محو از آن دیده شود.  این روزها نصف بیشتر حقیقت را پنهان می کنم و خوش می­دارمتان که به رویم نمی آورید! :D

 . . . . . . . . . . . . . . .

پ.ن: یک مدتی است که وبلاگم یک خواهرک عارف مسلک پیدا کرده است! اسمش را گذاشته ام نگارینه. لطفا دوستش بدارید!!!

پروانه های بی پرواز

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۰-۰۶-۱۳۹۰

این روزها زیاد دعا می کنم. نه که دستهایم را بالا ببرم و احیانا سجاده ای و لفظی و کتابی… نه! این روزها تمام طول روز و تمام طول شب همانطور که راه می روم و میخورم و کار میکنم و دراز می کشم و میخندم و میخوانم یک “من” دیگری توی قلبم دارد دعا می خواند. تمام مدت ملتمسانه می خواهد. طلب می کند. به التماس و تضرع…

من اما تک تک این کلمات را میبینم که به محض بیرون آمدن از دهان من، پروانه های رنگارنگی می شوند… نارنجی و زرد و آبی و اطلسی و هزار رنگ دیگر… همه زیبا و فتّان و سبکبال…

ویژگی پروانه را که میدانید؟ بلند پرواز نیست… اوج پریدنش شاید بالای آن درختهای کاج باشد.

همین است که پروانه دعاهای من نرسیده به خدا، بالهایشان می سوزد…

همین است که دعاهای من همه بی پاسخ مانده اند…

 

فیلسوف هائی با ماشین نارنجی

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۱-۰۴-۱۳۹۰

ساعت نه صبح بود. خسته و ویران بودم.

از یک مکالمه شصت هفتاد دقیقه ای تلفنی برگشته بودم! مکالمه ای که هر جمله اش یک آجر از دیوار روح مرا برداشت… برداشت… برداشت و آنقدر برداشت تا من به تمامی ویران شدم. مکالمه تلفنی بود. نمی شد وسط حرفها پرید میان آغوش مخاطب و با بغض دست روی لبهایش گذاشت که هــــیــــس… نگو! ادامه نده! نمی شد… می دانید. درد دارد که از چیزی فرار کنی و به همان چیز متهم شوی. آنهم از طرف کسی که خیال می کنی روحت را در دستهایش گرفته و بارها سبک و سنگین کرده است.

ساعت نه صبح بود.

جسم خسته ام، روح ویرانم را به دوش کشید و پاکشان تا شرکت برد. می خواستم پیاده بروم. بی خیال پروژه و جلسه بشوم. نم نمک از کنار دیوار سنگی خیس پارک… آنقدر با خودم در جدال بودم که نفهمیدم چطور جلوی یک تاکسی را گرفته ام. لج کرده بودم. میخواستم که شاید سوارم نکند. هشدار دادم که پول خرد ندارم. چهره مهربانش به لبخند باز شد و گفت: عیب ندارد دخترم، بیا بالا یک کاریش می کنیم. نشستم. در خود فرورفته. خسته. پر بغض… راننده از توی آینه حواسش به من بود… موقع پیاده شدن ده هزار تومنی نوئی را توی دستش گذاشتم. با آرامش نه هزار و هشتصد تومن شمرد و به من برگرداند. یک سر اسکناس ها را محکم در دستش گرفته بود. از میان شیشه جلو خیره نگاهش کردم. فقط گفت: بخند دخترجان. اگر لایق باشی خدا دریغ نمی کند.

و رفت. کمر که راست کردم ساعت نه صبح زیباتری بود.

چو یار آید کنم بر وی دل افشان

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۸-۰۴-۱۳۹۰

چشم انتظاریم.

خانه را کرده ایم عین دسته گل. آب و جارو کرده ایم. شیشه ها را برق انداخته ایم. تور سفید پرده ها می درخشند، انگار که آفتاب توی هر روزنه شان خانه کرده، داده ایم روکش مبلها را عوض کنند. می دانید؟ این مبلها آدم به خودشان زیاد دیده اند. خواهان زیاد آمده و ساعتی رویشان نشسته. من اما هیچوقت نشده که رویشان بنشینم و خواهان باشم. حساب کار که دستتان هست؟ دل است، سرکشی می کند. نمی شود دهانه اش زد. از کودکی چموش بود.

این روزها تمام مدت می نشینیم لبه هرّه و همانطور که حیاط را نگاه می کنیم مرغ دلمان پر می کشد به دیار هپروت. سر دیوار خانه شما لانه می کند. می نشیند به تماشا. مبادا بتارانیدش. سفیر ماست. گسیلش کرده ایم شاید خبری از شما بیاورد. خبر که نه… شاید بوی شما را…

راستی دو روز پیش دم ظهر، میانۀ آن هوای تفتیده، والده رفتند روی پشت بام. یک شیشه کوچک عطر توی کولر خالی کردند. دو روزی است خانه بوی بهشت گرفته است. ظهری می گفتند برای قدوم شما خانه را معطر کرده اند. گوئی خاطرتان خیلی عزیز است. سفارش داده ایم طبق طبق شربت و شیرینی بیاورند. استکان های کمرباریک عتیقه را از توی گنجه بیرون آورده ایم. قرار است بنشینید روبرویمان تا به دل سیر چای خوردنتان را تماشا کنیم. لباس بنفش سیر خریده ایم. همانطور که شما خوش دارید. با سرپائی های سفید و یک حریر به رنگ یاس. از شما چه پنهان دلمان ضعف میرود که ذوق را از نگاهتان بخوانیم.

خلاصه کنم. چشم انتظاریم…



ابر چسب ها