مرحومه مغفوره

شبانه ها

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۷-۰۲-۱۳۹۱

یک شبهایی هست که اصلا ساخته شده اند برای اینکه تنهائی بنشینی روی بالکن! در تاریکی مطلق! اگر صندلی بود که بود، اگر هم نبود یک تکه موکت، آنهم نبود روی زمین. بعد حتما حتما باید آخرهای اردیبهشت باشد. ماه هم باید باشد. حالا بدر کامل هم نبود طوری نیست. همینقدر که روشن باشد و دنیا نقره ای شود، کافی است. بعد باید حتما سر دیوار خانه پر باشد از یاس. از این یاس های زرد و سفید که ته گلهایشان یک شیره خوشمزه ای دارند. از آنها که بویشان هزار بار مست کننده تر از هر عطر و اسانسی است. شبها و دم صبح ها انگار یکی تکانشان میدهد و بویشان پخش می شود توی هوا.

بعد یک گوشی ای، پلیری، چیزی باید داشته باشی که تویش پر باشد از آهنگ های تنهایی. آهنگ های ناب. از آنها که وسط مهمانی هم باشد اشک آدم را در می آورند، چه برسد به شب و یاس و مهتاب و بالکن و از این مسائل!

بعد هی آهنگ گوش کنی. هی هوای خنک شبانه نفس بکشی. عمیق عمیق… هی از لای چشمهای بسته ات اشک به زور بیرون بیاید. اشک فراق یار غایب باشد یا اشک تنهایی و کلاٌ نبودن یار! یا هرچی! حال خوبی است. خدا را چه دیدی… شاید فرشته آمین جایی همان نزدیکیها، سر دیوار نشسته باشد و منتظر…

 —————————

انشالله که آقای همسایه نصفه شب با یک آهنگ اوپس اوپس از سر تا ته کوچه را گاز ندهد و در ماشین را نکوبد و دزدگیرش عرعر نکند و جو نصفه شبی تان را کن فیکون نکند!!!

و هنوز نان گندم خوب است…

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۰۹-۰۲-۱۳۹۱

یک روز چشم باز می کنی و میبینی تمام دلخوشیت برای زندگی همین چیزهای ساده و پیش پا افتاده هستند. همین که مثلا صبح ها به محض بیدار شدن کورمال کورمال پی گوشیت بگردی تا ببینی امروز صبح با چه کلمه جدیدی خطاب شده ای. همین که حواست به بزرگ شدن جوانه های سرشاخه های درخت جلوی پنجره شرکت باشد. همین که شبها کف پایت را بچسبانی به دیوار سرد کنار تخت. همین که لباسهای پدرت را اتو کنی. کت همسرت را ببری خیاطی. برای مادرت بی خبر لباس بخری. همین که پازل درست کنی. همین که گاهی برای خودت آشپزی کنی و “ببار ای ابر بهار” بخوانی. همین که غروب ها پنجره را باز کنی و همینطور که صدای بازی بچه ها از توی کوچه می آید، تو نرم نرمک قلم مو رو بکنی توی رنگ های ویترای و بکشی روی شیشه…

دو سه روز پیش یک دوست قدیمی با لحنی که بوی ملامت خیرخواهانه میداد پرسید که چرا تلاش نمی کنی برای دکترا؟ چرا نمی روی پی تدریس؟ قانعی به همین شرکت؟ چرا درس نمیخوانی؟ چرا اینطور؟ چرا آنطور؟

من لبخند زدم. سکوت کردم. نمی شود از حست برای آدمها بگوئی. نمی شود برایشان تعریف کنی که چقدر این زندگی آرام را دوست داری. که چقدر عاشق این روزهای بی دغدغه هستی. آدمها نمی فهمند که این آرامش چقدر برایت ارزشمند است. که برای اولین بار در زندگیت هیچ فکر و نگرانی نداری. ترس نداری. کنار برکه ساکت زندگی دراز کشیده ای، چشمهایت را بسته ای و میگذاری آفتاب نوازشت کند.

آرام و خوشحالم…

من تاب هجران ندارم

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۰۴-۰۱-۱۳۹۱

دو هزار شب گذشت از آخرین شب آرامش

و تن خسته ما

بی پناه بود

 

نه روزی نو شد به رسم نوروز و نه شکوفه ای بر درختی نشست. دل که خوش نباشد و یار که در کنار نباشد، تو انگار کن تمام دنیا خزان است و برگریز…

عید شما اما مبارک…

کاهوهائی که نمی رسند

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۰-۱۰-۱۳۹۰

پاهایم را روی زمین می کشم و راه می روم. خیابان مثل همیشه شلوغ است. یک دانه از این بچه هایی که تعطیلیشان نه به خاطر برف که به خاطر آلودگی هواست، چندتائی برگ خشک را به سمتم می پاشد و فرار می کند. احتمالا خیال کرده که کارش خیلی جسورانه بوده. پیاده رو که خلوت می شود دستم را می کشم به لبه دیوارک سنگی پارک که کمی هم مرطوب است. پوستم خراشیده می شود و لذت می برم. هیچوقت عادت نمی کنم که سرم را بالا بگیرم و آدمها را نگاه کنم. تمام موزائیک های شش ضلعی مسیر خانه تا شرکت را دانه به دانه می شناسم. به اسم! اما تو بگو قیافه آن پسرکی که همیشه جلوی نمایندگی تعمیرات دستگاه های کپی آواز می خواند را حتی یکبار هم دیده باشم!

شوخی که نیست. ذات آدم لایتغیر است. حداقل ذات سرکش و یک دنده من هست. ذات من با آن خرگوش بغ کرده درونم کنار آمده و یکی شده!

اصلا خرگوش ها را دیده اید؟ میان بیشه و بیابان دیده اید؟ که زل می زنند و با آن چشمهای هیچ مگویشان آدم را نگاه می کنند. نفس نفس می زنند. دماغشان بالا پائین می شود. و یکهو فرار می کنند. تا به خودت بجنبی رسیده اند آن سر دنیا.

اما همین خرگوش ها را اگر در قفسی چیزی بیندازی و یک مشت کاهوی پلاسیده جلوشان بریزی، چشمهایشان معصوم می شود. جهندگی را از یاد می برند. کز می کنند یک گوشه و باز هم با آن دماغ صورتیشان نفس نفس می زنند. اما این بار چیزی توی چشمهایشان هست از جنس “گمشو راحتم بذار” که ما آدمها کمتر می فهمیمش!

ذات من هم خرگوشکی است آرام و کز کرده و ساکت و ثابت و ساکن! تمام حواسش هم معطوف این است که بو بکشد و آن یک دست آشنا را بشناسد.

صورت وضعیت!

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۷-۰۹-۱۳۹۰

 یک سویۀ ماجرا خوب است و یک سویۀ دیگرش بد.

آنجائی که حس تعلق است و آرامش و عزیز بودن و بعد از مدیدی راه رفتن انگار به مقصد رسیدن، خوبست… و آنجائی که هی می گردی پیِ آن دخترک شوریده حالی که عود روشن می کرد و خط می نوشت و اتاقش همیشه تاریک و روشن بود و حال خوشی داشت و غمی شیرین… و موسیقی داشت و کتاب داشت و خودش بود و خلوت گس نابش، بد!

هر به دست آوردنی، از دست دادن هم دارد. قیمت دارد. بها دارد. اما تمام آنچه که از دست می دهی می ارزد به اینکه یک نیمه شبی، یک ظهر پریشان حال پرکار یا غروب که لَخت و سنگین نرم نرمک آرام می گیری، یک صدایی باشد که به یادت بیاورد که عزیزی و این عزیز بودن انگار که وجود آدم را حتی برای خودش هم باارزش‌تر می‌کند. می ارزد به اینکه بدانی یک سرِ رشتۀ روحت بستۀ وجود آدمی دیگر است… آدمی که میخواهدت…

می ارزد.

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر…

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۱۲-۰۸-۱۳۹۰

آدمی نبوده ام که خود خواسته به استقبال تغییرات بزرگ بروم. آرامش و سکون یک زندگی خطی را به هر هیجان و تنوعی ترجیح داده ام. هر بار هم که بنا بر شرائط زندگی تغییری ناگزیر پیش آمده با نک و نال تن داده ام. این بود که ازدواج را خیلی دور از ذهن می‌دیدم. خیلی فاصله داشت با من. با منی که خو گرفته بودم به زندگی ساده ای که در خانه ای خلوت، شرکتی کوچک، خیابانهای آرام و کتابها و موسیقی خلاصه می شد.

بعد آدمی پیدا شد که نخواست تغییر کنم. نخواست از دنیای کوچکم جدایم کند. با هر چه کاستی کنار آمد و پذیرفت. قرار شد فقط همراه باشد، نه درراه و مانع. خیلی صبوری به خرج داد تا من هم به راه آمدم و جاده هایمان را شریک شدیم. تا دلم قرار گرفت و گرمی دستهایش را باور کردم.

یکبار در همین وبلاگ نوشتم با کسی همسفر می شوم که مطمئن شوم سفر بدون او ممکن نیست. با کسی که گاهی بگذارد کوره راه ها را به تنهائی امتحان کنم. بگذارد از لبه دره ها به تنهائی بگذرم. کسی که از ازدواج دو زنجیر آهنی نسازد برای بستن بالهای پروازم. کسی که پیش از همسر، دوست باشد. کسی که بی هیچ کلامی دلم را بخواند.

آرام آمد. سبک و بی هیاهو. به قصد گوشه ای از زندگی من آمد اما تمامش را پیشکشش کردم. حالا همراه شده ایم…

…………………………

چیز بیشتری برای گفتن نیست…

خوشا آندم که با ما یار خوش بود (یا) راهکارهای عاشقانه ۲

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۴-۰۷-۱۳۹۰

مرد بودن کار راحت تری است. لااقل اینطوری به نظر می رسد. حالا نیایید توی شکم نگارنده که نه! مردها طفلکند و خسته اند و مسئولند و کار دارند و سربازی دارند و خرج دارند و دلشان به کرم پودر و لاک و کفش زرد گلدار خوش نیست. قبول. قبول. قبول.

اما یک جاهائی مرد که باشی تکلیفت روشن‌تر است. مثلا میانه دعوا. وقت قهرِ یار. وقت بی‌حوصلگیِ یار. وقتی که یار یک گوشه می‌نشیند و لب می بندد. خب، طرف شما زن است. با یک دست نوازش رام و آرام می شود. بنابراین مردِ رابطه کارش خیلی روشن است. فقط بیاید بنشیند کنار یار. کمی نگاهش کند. کمی موهای احتمالا بلندش را نوازش کند. دستش را روی دست بانو بگذارد و شاید هم بوسه ای و کلامی و… تمام! هر چقدر هم ناز فروخت که نه، میخواهم تنها باشم، جفنگ است. سرتاپا دروغ و عشوه و مزخرف محض است. مبادا عقب نشینی کنید. من تضمین می­کنم. زن است. آسانترین راهش برای جلب نگاه شما شاید همین است.

اما با شما مردها چه باید کرد؟ وقتی که لاک تنهائیتان را طلب می کنید. وقتی که در میان جمعید و دلتان جای دیگر است؟ نه می شود حرفی زد. نه می شود حرفی نزد. نه جرات می کنیم چینی نازک تنهائیتان را بشکنیم. نه موهایتان بلند است که دست بیندازیم میانشان و از ابریشمی بودنشان تعریف کنیم. نه جای جلو آمدن و نارنگی پوست کردن می گذارید. نه می شود زیر آن نگاه هایِ گاه هولناک مردانه تان دست نوازشی پیش آورد و لبی به بوسه غنچه کرد!

پس ما چه کنیم با شما مردهای به ظاهر سخت؟!

راهکارهای عاشقانه (یا) وقتی اخلاق یار چیزمرغی میشود!

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۳۰-۰۶-۱۳۹۰

یک وقتهایی آدم بی حوصله و اخموست. یک روزهائی بیخود و بی جهت پاچه می گیرد. یک شبهائی فقط دلش میخواهد گریه کند… برای اینجور وقتها آماده باشید. بلد باشید. این معرکۀ اندکی خطرناک را به دست بگیرید تا یار نازک دلتان به سلامت از آن عبور کند.

میدانید؟ این ویژگی معشوق است. زن است، طبعش لطیف است و نازک. گاهی غصه ها دست می اندازند بیخ گلوی ظریفش… خیلی پاپی‌ش نشوید. فقط دستش را بگیرید و ببریدش در خیابانهای شلوغِ دمِ غروب. یکدانه شال سرخ خوشرنگ برایش بخرید. یک لیوان آب طالبی بدهید دستش. با شادی و انرژی و عشق توی چشمهایش نگاه کنید. بگذارید تمام غصه های عالم زیر سایه مردانه شما آب شوند. بلد باشید مردانگی کنید. نشانش بدهید که مهم است، اندوهش مهم است، دردش مهم است، اما شما برتر از تمام اتفاقاتید. شما برای همه چیز راه حل دارید.

شما را به خدا وقتی یار توی دلش از آن اندوه های ظریفِ بی دلیل دارد، قنبرک نزنید و سکوت نکنید. این راهش نیست. بگذارید مقهور قدرت مردانه تان بشود.

یاد بگیرید بی آنکه از درد بپرسید، درمانش باشید.

لانگ دیستنس یا اندر احوالات فراق یار!

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۸-۰۶-۱۳۹۰

یک جور رابطه هست که فرنگی ها بهش می گویند لانگ دیستنس. یعنی اینکه عاشق، عاشق است و معشوق هم معشوق. هر دو هم خوب و اوکی! اما دور از هم!

نه خیانتی در کار است و نه نامهربانی و نه حتی ذره ای فکر بریدن و رها کردن. منتها از آنجا که به قول روباه داستان شازده کوچولو همیشۀ خدا یک پای بساط لنگ است، بزرگترین نقص این رابطه ها همان لانگ بودن دیستنسشان است! همین که بوسه هایت را بر گوشی تلفن و صفحه مونیتور می نشانی. همین که باید یاد بگیری که از صدای محبوبت بفهمی که امروز مثلا خسته است، خوشحال است، عصبانی است، کارش لنگ مانده، اعصابش پاره پوره است. همین که شبهای دلتنگی و تنهائی باید به عکس کراوات زده اش روی گوشی تلفن دل خوش کنی. همین که گاهی توی دلت انفجار احساس است اما نمیتوانی بیانش کنی. نمیتوانی در اغوشش بکشی.

بعد هی این وسط خطر سوتفاهم وجود دارد. نمیشود که به اس ام اس ها یک فایل لینک کرد که مثلا این گله گذاری از سر نیاز است و این به عتاب خواستن، از سر ناز و کرشمه. کم کم برای پیشگیری از تنش ها سکوت میکنی و به خودت وعده می دهی که باشد برای روزی که آمد. اینجوری است که این رابطه یادت می دهد که نخواهی، نگوئی، نشنوی، نبینی.

حالا حساب کن طرف تو در این رابطه چیزی نزدیک تر از دوست باشد. آدمی خیلی خیلی محرم تر و نزدیکتر. فرض کن مرد زندگیت. زن زندگیت.

آن وقت است که قلب آدم در هر لحظه و هر کلام و هر زنگ تلفن، از خواستن و نداشتن هزار بار پاره پاره می شود…

شرح احوالات ناگفتنی

دسته : (دستنویس) توسط مرحومه مغفوره در ۲۱-۰۶-۱۳۹۰

می دانید… بعضی چیزها گفتنی نیست. بعضی حرفها را نمیشود بازگو کرد. بعضی احساسات را نمیشود تشریح کرد. هرچقدر هم که با وبلاگت صمیمی باشی، باز هم یک بخش هائی از زندگی هست که نمی شود لخت و عریانشان کرد و اینجا جلوی جمع به نمایش گذاشتشان. مثلا بعضی احساسات خیلی خصوصی. یا آن دسته از احساسات که خودت هم ازشان سر در نمی­آوری. نمی­شناسیشان. آنهائی که غریبند، جدیدند، هنوز باورشان نداری…

شما هم که پاپیچ آدم نمی شوید که چرا نیستی و نمی­نویسی و چرا از خودت خبری نمی­دهی و پس کو زندگیت و پس کجاست روزمره هایت؟!!

این است که من این روزها با خیال راحت زندگی و احساساتم را میپیچم در یک لفاف حریر نرم تا فقط شِمائی محو از آن دیده شود.  این روزها نصف بیشتر حقیقت را پنهان می کنم و خوش می­دارمتان که به رویم نمی آورید! :D

 . . . . . . . . . . . . . . .

پ.ن: یک مدتی است که وبلاگم یک خواهرک عارف مسلک پیدا کرده است! اسمش را گذاشته ام نگارینه. لطفا دوستش بدارید!!!



ابر چسب ها